|
حرف |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
فريبا يوسفي
آرشیو وبلاگ
آبان ۸۸
دی ۸٧
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
لینک دوستان
دوست یابی سالم
وبلاگ هاي عاشقانه
اخبار ایران
تفريحات اينترنتي
آموزش طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
میلاد امام رضا (ع) ــ امام هشتم ــ بر تمام شیعیان جهان مبارک باد
٨/٨/٨٨
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۸/۸ - فريبا يوسفيهر چند رنگی دلگير دارد...
گاهی سکوت
گاهی حرف
وهمیشه فکر
لذت و آزارم می دهند.
همه چیز به نرمی پیش می رود در این صبح ملس.
من بعد از چند وقت ، می نویسم . باز میان خواب و بیداری .و نمی دانم چرا همیشه در این دقیقه ها میلم به نوشتن بیشتر است، هرچند که چندان هم متوجه نیستم ... و حتی نمی دانم چه خواهم نوشت . مهم لحظه است وگنجشک پشت پنجره . مهم طلوع آرام و و زعفرانی ستاره ی بزرگی ست که تا شعور تمام ذرات نفوذ می کند و به آنها جهت می دهد . مهم سکوت این دقایق است که بیداری هستی را فریاد می زند . اگرچه که من خوابیده باشم هنوز و حتی همیشه .
چند روزی ست که حس کرده ام نفرت چه جایگاه مهمی دارد ، در میان این همه معنا و مفاهیم موجود . باید شدید ترین نوع نفرت را دید تا قدر و زیبایی عشق آشکارتر شود . موجود برتری که خداوند از عشق در او دمیده و هستش کرده و از نعمت های پروردگارش بهره برده و رشد یافته است ، دراثر چه عواملی می تواند تبدیل شود به منبع انتشار نـــفرت ؟! و در این عالم سراسر عشق و زیبایی ، فقط زشتی و بدی ببیند ؟! بدی و زشتی یی که اساسا جزو آفریده های آن آفریدگار عشق نیست .
آیا انسان حقیقتا در آینه ی خویشتن خویش ، به تمام هستی نمی نگرد ؟ وتصویرهای نقش بسته در این آینه آیا جز انعکاس روح آدمی ، چیز دیگری ست؟
به هرحال نعمتی ست نـــــفـــــرت، از آن رو که عشق را معنا می کند ، پر رنگ می کند ، می شناساند .
نعمتی ست نفرت ، هرچند رنگی دلگیر دارد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٥/۱٦ - فريبا يوسفي
....(من معتقدم عشق تمامیت دین است)
...و لبنان منم ، من !!!
***
می باید اتفاق نمی افتاد
آن روز سرد روی درختان ، باد
پاسخ نمی گرفت و نمی باید ،
پاسخ ، نگاه من به دلت می داد
باید رها نبوده ، نمی بودیم ،
تسلیم، در برابر آن فریاد
تسلیم لحظه بودن من؛ شیرین
تسلیم لحظه بودن تو ؛ فرهاد
آن قدر سوز بود که یادم نیست
دی بود ماهِ مهر تو یا مرداد ؟!
آباد می شود تو اگر باشی
ویرانه ای که مانده از آن آباد
زیباترین پدیده ی هستی بود
می باید اتفاق.......ولی افتاد.
(۲۱/۴/۸۵)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٥/۱٢ - فريبا يوسفي
شاید به مناسبت روز زن ...
این حرف های ساده را به تمام ْزنان ساده ی کامل تقدیم می کنم :
احساس می کنم
این آخرین دقایق عمر است
و آنچه بعد ازاین
از من به ذهن مانده ی تو راه می برد ،
عکس غریبه ایست
که سالها کنار تو از ْدوستْ حرف زد
و خواست با تو راز درختان و خاک را
آرام و فصل فصل بگوید
... ولی نشد .
وقتی که روزهای خودش را سرود کرد
وقتی که درد های خودش را به واژه داد
ـ آن واژه های آن همه تنها و تلخ و سرد ـ
تو در سکوت وسنگ
تکرار می شدی.
تصویر های محکم و بی انعطاف تو
او را به گوشه های پر از هیچ می نشاند.
او رود می کشید
تو کوه می شدی
او راه می کشید
تو سنگ می شدی ...
احساس می کنم
این لحظه ها که راه نفس را گرفته اند
این عقده ای که این همه سال است با من است
دارد به راه های رها ، راه می برد
دارد به رود ها
دارد به سوی بازی خورشید می رود
احساس می کنم
آرام می شوم
آرام می شوم
وقتی که واژه واژه به تسلیم می رسم .
۲۶/۴/۸۵
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٤/٢٧ - فريبا يوسفي
ْ مادر حوصله دارم می گفت ْ: (همیشه) ْتا ریشه در آب است امید ثمری هست ْ !!!
...
تقدیم به او که می رسد از در
او ـ عشق ـ نسیم زندگی آور
او ـ عشق ـ که روز شنبه طوفان بود
یک شنبه شبیه شد به یک خنجر
یک روز شبیه کودکی معصوم
یک روز بزرگ بود و عصیانگر
دیوار که می شکست ، زیبا بود
معصوم که می نشست ، زیبا تر
وقتی که نشانه رفت ، لغزیدم
از قالب خود به قالبی دیگر
از کوه که جز به خود نمی بالد
تبدیل شدم به دشت پهناور
سیلاب شد و به کندنم آمد
تا رود شود ، به او شدم بستر
من داشتم انتظار صبحش را
از دیشب دور سالها در سر
امروز به هفت شنبه می ماند
رفتند گذشته های رنج آور
یک شاخه ی گل ـ خلاصه ی شعرم ـ
تقدیم به او که می رسد از در ...
(۲/۴/۸۵)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٤/٢۳ - فريبا يوسفي
...
من اتفاق تازه ای ازعشق نيستم
يک بار بی هوی
افتاده ام برای هميشه
ـ برای توـ
.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٤/۱۳ - فريبا يوسفي
بی عنوان ... بی مقدمه
ابر باشيم و بباريم و به دريا نرسيم
جاده باشيم و به پيمودن دنيا نرسيم
از ميان کلماتی که پر از اندوهند
آه با شيم و برآييم و به بالا نرسيم
گنگ و سودازده از جاده ی شب برگرديم
باز در وهم بمانيم و به فردا نرسيم
راز بسيار و گره در گره و دست ،يکی
عقل ؛ دندان و به تحليل معما نرسيم
می رسيم اين همه را يک شبه با معجزه ای
هيچ از عشق نفهميم به آن تا نرسيم
عشق ، عشق است ، فقط عشق ، فقط عشق قشنگ
نکند صورت آن را به تماشا نرسيم.
(۲۰/۸/۷۸ )
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٤/٧ - فريبا يوسفي
مثل شنبه شايد تکراری...............
شنبه آمد دوباره ، روز آغاز تکرار
دوره کردن به رنجش ، شب شمردن به آزار
باسلامی به خورشید ، چهره ی شهر تنبل ،
از همان روز اول ، زردرویی ست تبدار
باز با " زندگی _مرگ" ، دوره ی بسته سازی
روی دیروز و امروز ، بغض فردا تلنبار
پیله ، مرگ است و پرواز با نخ بادبادک
روی هر بادبادک ، نقش پروانه بسیار
پس تو سنگین از اینی : شنبه هرهفته زادن
زنگ تفریح هفته ! جمعه ی تلخ غمبار !
(22/شهریور/83)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٤/۳ - فريبا يوسفي
... این فقط یه حرف ساده است که گاهی اوقات ،آدم توی دلتنگی ، ممکنه با خودش بزنه
نه شعره ...نه نثر !!! :
کمی درآینه ی خودم ، به خودم نگاه می کنم
دنیا خوابیده است و من بیدارم
دنیا بیدار و من خواب .
چشمم گواه است که زندگی گرد می چرخد
و زمین سطح صاف و همواری نیست
درخودم دور می زنم و به خودم برمی گردم
" تـــو" رویایی ست ، دور
" تو" واقعییت تلخ ،،، تماشای ماه با تلسکوپ است
" تو" چشم ذره بین شده ی من است که پل زده است از زیبایی به حکمت
من ...
_تلخی این نگاه کشنده ست_
من آن موج های تند را می خواهم
آن سبکی را
خروش را
جوش را
تــو را که ماه بودی ،
...فاصله را...


